سفيد

 
 

از چشم شب شاید ، از چشم آفتاب نمي افتد ماه

 
 

نويسندگان

عاطفه میرسیدی

 

دوستان

افروز اسلامی ... شکوفه ها را نچينيد

ميترا لبافی ... کوچه خوشبخت

کامران نجف زاده...يادداشتهای يک خبرنگار

مرکز موسيقی صدا و سيما

بهروز ميرورزنده ...کشکول

حمید امامی ...يادداشتهای شبانه

محمد دلاوری...اعترافات

آقای روحانی نژاد ....عنوان وبش را ننوشته ام اما خودش داداش همه

حمید محمدی .... گوینده ورزشی محبوب من

طاهره قیومی .... گوینده با معرفت

دکتر ریاحی ....همکار ارجمند

شما و دندانپزشک

دانش پزشکی - دکتر حمیدرضا علیزاده

سلامت نیوز

مهدیه پوریادگار

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

غریبه ی بارون زده

دلم مثل دلت خونه شقایق

                      چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن میمونه دل بریدن

                      ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

                     آخه اینجا کسی عاشق نمیشه  

  امروزر اینجا همش بارون اومد و من بی اراده این شعر رو زمزمه می کردم     کاملا بی اراده

" بوی موهات زیر بارون

بوی گندم زار نمناک    

 بوی شوره زار خیس    بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی 

رگای آبی دستات 

 غم بارون غروب        ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس

دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی مرمر دیوار خونی

ای گل آلوده گل من

    ای تن آلوده ی دلپاک 

         دل تو قبله ی این دل     

               تن من  ارزونی خاک

                     وقتی که بارون میباره تو رو یاد من مییاره "

 

 اسمت چی بود ؟  ایران ؟

 


۱۳۸۸/۱٠/٢٧ | پيام هاي ديگران ()

 

زنده گی

همیشه از نصیحت کردن بدم میومده همینطور از نصیحت شنیدن راستش تو اون لحظه تجسم می کنم نصیحت کننده داره حرفایی رو که یه عمر بهش زده اند و عمل نکرده به من تحویل میده تا بگه من انسان سرافرازی هستم و تو نیستی ... از من یاد بگیر

اما   اما تو این راه طولانی و در این روزها که بیشتر با خودم خلوت می کنم و جالبه گاهی به زبان انگلیسی !... به خوشی های ساده ای که دور و برمون هست و ما ازشون غافلیم فکر می کنم ... به لحضه هایی که مییان و میرن و ما فقط اونها رو صرف گله و دلخوری نشون دادن و گاهی آزار همراهان و همکارانمون می کنیم ... نصیحتی در کار نیست 

وقتی آدمهای دور و برت همدیگه رو همونجوری که هستند دوست دارند و وقتی می بینی مدام به هم لبخند میزنن و تا هوا آفتابی میشه از هر اشعه اش برای بازی و ورزش و شاد بودن استفاده میکنن ... وقتی نه به هم بد میگن حتی مخفیانه و یواشکی و نه پشت سر هم حرف میزنن ..........اونوقت میگی زندگی به این راحتی و خوشی هم میشه باشه چرا ما نباشیم ؟....   هر چند که همه جا تلخ و شیرین زندگی با همه ...اما انسان باهوش دیگه غصه ای برای خودش نمیتراشه از روی حسادت یا هر کلمه منفی دیگه ای که بخواهیم اسمشو بذاریم .... روزگار خودش فراز و نشیب زیاد داره .... تا بوده همین بوده ..... با هر عقیده ای هستم باشم آسمان مال من است ... و مال همه  

 شعری هست که این روزا خیلی هی یادم مییاد... از سالها پیش کمکم کرده و میکنه وقتی دلم میگیره ازش .....

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من

از تو ای شعر گرم  در سوزند

آسمانهای صاف را مانند که لبالب  ز باده روزند

با هزاران ترانه میخواند بوته نسترن سرود تو را

هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او درود تو را

من تو را در تو جستجو کردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم   پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب تو را    ز تو ماندم     تو را هدر کردم

غافل از آنکه تو به جایی و من همچو آبی روان که در گذرم

گم شده در غبار شوم زوال    ره تاریک مزگ می سپرم

آه از زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آیینه ام سیاه شود

عاشقم

عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

میمکم با وجود تشنه خویش خون سوزان لحظه های تو را

آنچنان از تو کام میگیرم

تا به خشم آورم خدای تو را  

 


۱۳۸۸/۱٠/۱٤ | پيام هاي ديگران ()

 

سرود سبز

 

کبوتر های سرخ جنگلی در دوردست از من

سرود سبز می خواهند


من آهنگ سفر دارم


من و غربت، من و دوری


خدا حافظ،

خداحافظ همه خوبی


۱۳۸۸/٩/٢۳ | پيام هاي ديگران ()

 

کارمند نمونه !

فکر می کنم شخصیت وسواسی دارن

آخه افرادی که شخصیت وسواسی دارن کارمندای خوبی میشن ، کارمند نمونه ، سروقت ، بسیار دقیق ، غیرقابل انعطاف  و  حرف گوش کن رئیس و  ازاونطرف  خب ... عشق رئیس

یادم مییاد بهترین استاد روانپزشکی مون که خیلی درس دادنش را دوست داشتیم می گفت " اختلال وسواس را میشه درمان کرد اما زیاد روی شخصیت وسواسی زحمت نکشین .... یه جورایی تو ذاتشونه .. هر چند که اینم درمان داره اما جواب نمیده .... خب لابد اونها هم جور دیگری از خلقت خدان در آفرینش انسان ... تا وقتی خودشون راحتن ما هم راحتیم ..."

اما بشنوید از اختلال وسواس ... وسواس یکی از بیماریهای روانپزشکی است ... وسواس ممکن است فکری ، احساسی یا رفتاری باشه ... یه فکر یا یک احساس یا یک کاری که آدم دلش نمیخواد انجام بده اما انگار مجبوره ... نمیتونه کنترش کنه و میترسه ازش جدا بشه .... وسواس یعنی فکر یا احساس یا کاری که بیمار وسواسی اگر انجام نده ، اصطراب میگیره ...

هی دستاشو میشوره ... یه بار ... دوبار ... پنج بار ... گاهی حتی ٢٠ بار !

در خونه را می بنده یه فکر مزاحم مییاد سراغش که درو نبستم انگار ... برمی گرده ... یه بار ... دو بار ... بازم گاهی چندین بار ....میخواد نره ها میدونه اشتباه میکنه اما نمیشه

هر وقت شوهر و بچه هاش میرن بیرون فکر میکنه میمیرن .... این فکر هی اذیتش میکنه ... میخواد بهش فکر نکنه اما خودش مییاد  ...

از خودش بدش مییاد ... تو خیالش میره تو آشپزخونه چاقو را برمیداره و زن و بچه شو میکشه .... هیچوقت این اتفاق نمی افته اما فکرش ولش نمی کنه ... زجرش میده

حمومش ٨ ساعت طول میکشه هی میشوره یا زیر دوش آب وامیسته .... صدای همه تو خونه دراومده اما اون نمیتونه کمش کنه ... فکر می کنه اگه این کارو انجام نده یه اتفاق بدی براش میفته ....

احساس میکنه خدا دروغه  ... اصلا پیغمبرا دروغ گفته ان ... همه ی دین دروغه ....  وااای ... نعوذبالله ... میترسه ... نمیخواد افکار کفرآمیز داشته باشه اما هی مییاد  ....هی مییاد ... شب مییاد ... صبح مییاد

ده سالش بیشتر نیست ... صبح تو راه مدرسه اگه ٢٠ بار دستشو نزنه به یه درخت مشخص ، حتما یه بلایی سر خودش یا خونواده اش مییاد یا تو مدرسه  ... میترسه اینو به مامان و باباش بگه از انجام دادنش هم بدش مییاد اما دست خودش نیست ...

تو ماشین که نشسته شماره ماشین های دیگه رو باید بشمره ... گاهی حفظ میکنه ... چند وقت پیش همه تابلوهای مغازه ها رو باید میخوند ... یه دونه شم نباید جا میموند ...حرص میخورد نکنه جا بندازه

همه اینها نمونه هایی از اختلال وسواس هستند ... نمونه هایی که گاهی ما هم در شرایط خاصی از تنش یا وابسته به سنمان یا محیط مان بهش دچار شده ایم ...یا میشیم !  وسواس بخصوص در بچه ها بیشتر گذراست اما در بعضی موارد درمان لازم داره ...

تو همه کتابهای روانپزشکی نوشتن "درمان وسواس بدون دارو امکان پذیر نیست "... گاهی بدنبالش رفتاردرمانی هم لازمه ... رفتار درمانی به عهده خونواده است ....

وقتی یکی از وسواسش در عذابه ...داره زجرش میده یا روی عملکردش اثر گذاشته ... مثلا از بس حمومش طولانیه دیر میرسه سر کار ... یا خانومیه که هی آشپزخونه را میسابه به کارای دیگه  نمیرسه ... به خونواده اش نمیرسه ...یا نه ، روی روابطش با دیگران اثر گذاشته ... شوهرش خسته شده ...هر شب که میرسه اول باید یکراست بره حموم تا اجازه داشته باشه بشینه رو صندلی ....یا همکاراش از بوی گندش خسته شده ان یه ماه یه بار پیرهنش را عوض میکنه .... میترسه لباسشو عوض کنه ... اگه نپوشتش دلشوره میفته ،  ....    باید درمان بشه

گاهی وسواس همراه یا یکی از نشانه های بیماریهای دیگر روانپزشکی مثل افسردگی یا اختلال دو قطبی ست ... دو قطبی کسانی هستند که گاهی مثلا چند هفته سرحالن ... خرج میکنن توپ ... پرسروصدان و شادن بطور  اغراق آمیز ... اشتها زیاد و خواب کم ... بعد ... سه ماه مثلا میرن تو افسردگی گاهی هم چند وقت عادی ان بعد چند وقت دیگه میرن در مود افسرده ... این را میگن اختلال دوقطبی

وقتی وسواس نشانه ای از یک اختلال دیگه است درمانش راحته معمولا با درمان بیماری اولیه وسواس هم خوب میشه اما امان از وقتی که وسواس هست و بیماری روانپزشکی دیگه ای هم هست ... دو تا اختلال ... درمانش اینجا سخته چون قرصهایی که برای یکی لازمه اون یکی رو به هم میریزه و برعکس ! .... 

یادتون باشه درمان وسواس طولانیه ... قرصهای متنوع  و کم عارضه ای براش اومده اما بعد از سه چهار ماه ، اثرشون ظاهر میشه ... نباید خیلی زود فکر کنیم بی اثرند و ولشون کنیم

استادمون میگفت ۶٠درصد وسواسی ها درمان کامل میشن ، ٢٠ درصد کنترل میشن تا وقتی دارو می خورن و ٢٠ درصد با درمان هم هی پسرفت می کنن  متاسفانه ... اما میگفت همین ٢٠ درصد هم خودشون میگن تا وقتی قرص میخورن راحت ترن

استادمون میگفت آدمهایی که شخصیت وسواسی دارن آدمهای بسیار مرتب ، منظم و تمیزی ان اما برعکس مبتلایان به بیماری وسواس به هم ریخته ان ... اگه خیلی میشورن اما در اصل بی تفاوتند به تمیزی ... فقط دارن خودشونو آروم میکنن ... گاهی کمدی به هم ریخته دارن و هیشکی حق نداره یه ذره شو جابجا کنه یا یه گوشه شو مرتب .... حالشون دگرگون میشه

..........    بازم گفتنی در این باره هست اما دیگه بسه برای یک صفحه ..

             یاد استاد باعث شد مطلبی بنویسم در باره یکی از بیماریهایی که او زیاد در 

             باره اش حرف میزد .... می گفت خیلی شایعه .... خیلی بهم میریزه زندگی ها و خونواده ها رو  و  روابطو  و  شغلو  و  وقتو  و  قبض آبو ... 

             حداقلش عاملیه که نمیذاره از زندگی لذت ببریم ...

بیماری که دور از جونشون باشه      اما          

          

راستشو بخواهید فکر میکنم اونها شخصیت وسواسی دارن ...

                                                          سردبیرامونو میگم ... شاید

 


۱۳۸۸/۸/۱۳ | پيام هاي ديگران ()

 

عینک ها را باید شست

"رابطه من و عینکم مثل رابطه دو نفره  که همدیگه رو دوست ندارن اما مجبورن با هم زندگی کنن ."

دختر کوچولوی کلاس اولی تا حالا چند بار به خانومشون گفته بود که تخته سیاه رو خوب نمی بینه ... جاشو عوض می کردن و زیاد ازش اینجوری درس نمی پرسیدن ... دختر کوچولو درسش خیلی خوب بود .... خانوم هم چند بار به مامانش گفته بود که ...

آقای دکتر چشم پزشک حالا دفعه سوم بود که به مامان و برادرش می گفت  این بچه باید عینک بزنه ... باید از سه سال پیش عینک می زد ...  آقای دکتر چشم پزشک عصبانی شد ...  داد زد ...

کلاس سوم دبستان بودم که برام عینک خریدن ... خیلی دوستش داشتم یه عینک کائوچویی قهوه ای بیضی ... احساس یه دوست را باهاش داشتم احساس نمی کردم اسباب بازیه اما خوب گاهی هم ازش خسته میشدم ... دعواش میکردم که همه اش چسبیده به من ... باید دائم عینکم را می زدم

دبیرستانی که بودم  دکتر چشم پزشک بسیار نازنینی  که پیشش می رفتم و همیشه کلی تحویلم می گرفت بهم گفت  دچار تنبلی چشم شده ام ...

سال سوم دانشگاه بودم که فهمیدم تنبلی چشم چیه و چه اتفاقی در مغز میفته...اتفاق پیچیده ای نیست اما می تونه یه عمر یک انسان را از بینایی ده دهم  محروم کنه ....

داستان تنبلی چشم اینجوریه که اختلاف بینایی بین دو چشم از وقتی که بدنیا مییاییم مثلا اگر یه چشم نزدیک بین یا دوربین باشه و چشم دیگه سالم یا شماره شون با هم فرق بکنه باعث میشه که تصویر کامل و واضحی در مغز تشکیل نشه ... یه جورایی مغز قاطی میکنه و اونوقت بخشی از مغز که مسئول درک بینایی است تکامل پیدا نمی کنه ... این تکامل تا قبل از 9 سالگی اتفاق میفته ...

برای همینه که هر سال در کشور ما ، الان ده ساله ، اوایل موقعی که مدرسه ها باز میشن همه بچه های مهدکودکی را معاینه چشم می کنن ... 4 تا 6 ساله ها را ... تا یه وقت دیر نشه و چشمشون تنبل نشه ... چشم که تنبل شد دیگه درمانی نداره ...

به جز عینک برای اصلاح عیب انکساری چشم در کودکی ، لازمه برای پیشگیری از تنبلی چشم بچه هایی که مشکل بینایی دارن طبق دستورالعملی که دکتر به مامان و باباها میده ساعتهایی از روز چشمشون بسته باشه ... با یک پد چشمی یا از طریق گذاشتن پارچه ای روی یک طرف عینکش ...چشم سالم بچه را می بندن ... اینطوری چشمی که داره تنبل میشه مجبوره بیشتر  فعالیت کنه و ... دیگه تنبل بار نمییاد ...

 من و عینکم حالا بیشتر از 30 ساله که باهمیم البته نه همین عینک ، شاید تا حالا 10 15 تا عینک خریده ام  ... منظورم خود عینک بود ... همین که وقتی میرسم سر کار اولین چیزیه که از کیفم در مییارم ...

 حالا دیگه دعواش نمیکنم ... گاهی حتی دنبالش میگردم نازشو میکشم براش یه محلول خاص خریده ام که خوب تمیزش کنه ... دید ده دهم بهم نمیده ...نمیتونه بده ... اما خوب بودنش از نبودنش بهتره ... خیلی بهتره

بابای منم عینکیه ... اونم دیر براش عینک گرفته بودن ...

            کاش عینکها و چشمامونو خوب بشوییم ... نذاریم بچه ها جوری دیگه ببینن ...

               به قول شاعر  

           زندگی تر شدن پی در پی .....  زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است   

 


۱۳۸۸/٦/٢٢ | پيام هاي ديگران ()

 

کوچه

                            بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

کتاب هاریسون همراهم نبود که وارد بیمارستان دانشگاهی ای شدم که اولین بار 

در دوران دانشجویی واردش شده بودم ... سال چهارم

کتاب هاریسون بزرگترین و جامع ترین چند جلدی در دوران تحصیل هر دانشجوی پزشکی است و بعضی ها اون روزا هاریسون متحرک بودن !

بعد از سالها با اینکه برای برنامه های خبری تا سالن کنفرانس بیمارستان رفته بودم اما

این بار دفعه اول بود که بدون روپوش سفید می رفتم تو بخش جراحی ... 

و البته بدون هاریسون

                         همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

دختر خاله ام را بستری کرده اند تو این بخش ... دنبال یادگاری های قدیمی که عین یه

فیلم سیاه و سفید تو مغزم نمایش داده می شد می گشتم ..

دنبال تخت اولین مریضم ...

دنبال ایستگاه پرستاری که کلی اونجا سروصدا می کردیم تا پرونده مریضها را بنویسیم

دنبال یه چیزی که دنبالش بودم اما نمیدونستم چیه ...

درست مثل وقتی که آدم دلش یه چیزی میخواد که نمیدونه چیه

شاید دنبال روزهای رفته

                       شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                           شدم آن عاشق دیوانه که بودم

دلم برای دختر خاله ام می سوزه اما باید قبل از هر چیز به فکر مشاوره با یکی از

استادهام باشم ... زخمی در روده بزرگ داره که احتمالا به دنبال مصرف بیش از اندازه آنتی بیوتیک های قوی و غول افکن ایجاد شده 

( بنده خدا انقدر لاغره و لاغزتر شده که داره میشکنه )

دعا می کنم و آرزو که بیماری بدخیمی نباشه ....

دعا می کنم بیماری مریم کولیت‌اولسرو یا Ulcerative Colitis باشه  بیماری که در آن جدار داخلی روده بزرگ دچار التهاب می شود. کولیت‌اولسرو یکی از دو بیماری است که تحت عنوان بیماری ‌های التهابی روده یا Inflammatory Bowel Diseases یا به اختصار IBD شناخته می ‌شوند،   بیماری دیگر کرون است .

در کولیت‌اولسرو سیستم ایمنی بدن دچار اشتباه می شود و به جای اینکه به دشمنان مرز و بوم روده حمله کند ، جدار داخلی روده بزرگ را مورد حمله قرار می ‌دهد و باعث ایجاد التهاب، زخم، خونریزی و اسهال می ‌شود. بیماری معمولاً رکتوم ( Rectum ) و قسمت انتهایی کولون ( Colon ) را درگیر می ‌کند ولی می ‌تواند زخم تمام روده بزرگ را هم بگیرد.

کولیت‌اولسرو مردان و زنان را به یک اندازه مبتلا می کند و شایعترین سن ابتلا بین 15 تا 30 سالگی است.

کولیت اولسرو با مصرف طولانی داروهاش کاملا درمان می شه ....

اما مهمه بدونید این بیماری گوارشی  بدنبال مصرف بعضی داروها مثلا از گروه مسکن ها و عادت به خوردن غذاهای فوری و پر ادویه و پر رنگ و پر اسانس و چی بگم مثل سوسیس و کالباس هم بوجود مییاد ... خبر جدید بود  ...

                           در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

                                                     باغ صد خاطره خندید

                                                                عطر صد خاطره پیچید

بخش جراحی نسبت به گذشته زیاد فرقی نکرده بود .. نوسازیش کرده بودن اما عین یه نوعروسی بود که سعی کرده بودن چین و چروک سالهای بی مهری بهش را بپوشونن!   

در و دیوار بخش چه بیماران و چه دانشجوهایی که دیده بود ... چه شادی ها و چه عصه ها ، چه اظهار فضل ها و چه تنبلی ها ...

                   رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

                                     نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم

                                               نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

                                                   بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

                                                                                                       هاریسون!

 

                                                     

میتونم خواهش کنم شما هم برای دخترخاله گل من دعا کنید ؟

 

من و مریم در سن شش ماهگی

مریم بغل خواهرشه و من بغل برادرم ...


۱۳۸۸/٦/۱٠ | پيام هاي ديگران ()

 

روزت مبارک

سفید رنگ سرنوشت آنهایی است که

در سیاهی شب

بر بالینی سفید 

 تا سفیدی صبح

بیدار میمانند و  بیمار نمی خواهند ...

سفید رنگ اسب بالدار کسانی است که

در برابر چشمانت

اوج می گیرند تا نهایت

انسانیت ، شرافت ، محبت و سلامت

و

چقدر زشت بود اگر کلاغ ها سفید بودند ...

                                       

                                          شعر سفید بود نمیدونم یا سیاه و سفید

                                         همینجوری اومد و منم نوشتم

روزتان مبارک استادهای من ، رفقای سپید پوش من ، دانشجویان تازه با سفیدی آشنا.... روزتان مبارک هر که در این آب و خاک سفید هست و هر که سفر کرده ...  

 


۱۳۸۸/٦/۱ | پيام هاي ديگران ()

 

چهار سال

چهار سال گذشت و دهها چهار سال دیگر نیز در پیش روست .

مسئولان ، خبرنگاران ، نمایندگان رسانه ها  ، آنها که بودند و اکنون نیستند

آنها که اکنون نیستند و خواهند آمد و

آنها که هستند ، همه و همه

برای اطلاع رسانی به دامنه ای وسیع تر به نام مردم می کوشیدند  و می کوشند و

خواهند کوشید ...

رضایت مردم معیار است چون

رضایت خلق ، رضایت حق است ...

چهار سال گذشته چهار هزار نکته داشت

شاید بیشتر و شاید کمتر

شاید هم به تعداد موهای مشکی ای که بر سر دکتر لنکرانی

سفید شدند

نکته هایی که من فقط فرصت داشتم گوشه هایی از آنها را به شکل 

قصه هایی که مردم کشورم را با دانستنی های سلامتشان نزدیک تر می کند روایت کنم

دلم گرفته ...

من چند چهار سال دیگر با شما همراهم ؟

 


۱۳۸۸/٥/۱٩ | پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin