سفيد

از چشم شب شاید ، از چشم آفتاب نمي افتد ماه

مینا

سرتاسر خیال من  نقاشیای کاشیاش  سبز میشن و ناز میکنن  

مستا شبا تو کوچه هاش  هوای آواز می کنن

هر وقت هوا بارونی میشه      

 تو دل من چراغونی میشه

پر میشم از خاطرات تو       همونایی که میدونی  

مگه یادم میره یک دم تا هر وقتی که من زنده ام

نو بودی بانی شعرم هم الان هم در آینده ام

دلم میخواد بیام پیشت       بذارم سر  روی دوشت

بگم تنها مونده این مینا        هم اینجا هم اونور دنیا

به یاد امین الله کاظمی نوشتم امروز همه اش به یادش می افتادم  شوهر خواهر عزیزم که ٨ سال پیش عمرشو داد به شما

تو یه حمله قلبی   خیلی ناگهانی    سیگار نمی کشید     چاق هم نبود   آدم پرتحرکی هم بود اما .... سالها بود که نه یه آزمایش داده بود نه سری به دکتر زده بود

شاید دیابت داشته و نمیدونسته  ، نصفی از دیابتی ها از بیماریشون خبر ندارن و ١۵ درصد کسانی که سکته قلبی شدید می کنند ، دیابتی اند .

شاید هم چربی خونش یا فشارخونش بالا بوده و خبر نداشته و رگهای خونرسان قلبش اینجوری کم کم آسیب دیده و بسته شده بودن .

یادش بخیر  خیلی اهل شعر و شاعری بود  شفاف ترین خاطرات من ازش همون وقتای شعر خوندشه که با آواز هم میخوند با لهجه قشنگ اصفهانیش

 اون روزا وقتی برای خواهرم شعر می خوند   دلشو می برد  

حالا شبا وقتی میرم دیدن مینا   همیشه یادش می کنیم و مینا

با هر خاطره گریه می کنه اما نمیذاره من ببینم ... 

 

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
تگ ها :

ارباب خودم سرتو بالا کن

صبح وقتی از خونه اومدم بیرون باورم نمیشد درختا یه دفعه انقدر سبز شده باشن ، آخه تا دیشب اینجوری نبودن ، انگار یهو بهار اومد ،

 نمیدونم درختا یعنی انقد ساعتشون دقیقه یا شاید  فرشته جوان و رعنای فروردین که تو قصه های دبستان بود سرزده مییاد ،    مییاد و اونا می بیننش و ما نمی بینیم ...

آخی ، چقد دلم تنگ شده برای عیدای بچگیم برای مطبخ مامان بزرگ و بوی ماهی سفید که داشت تو روغن کرمونشاهی سرخش می کرد و جلیز و ویلیزش قلقلکم میداد .. تنگ شده برا سبزه ی پر پشت و خوشگلش لب پنجره ایوون ، ایوونی که به حیاط با صفاش باز می شد و حوض ماهی هاش که همیشه عصرا فواره اش به کار می افتاد . چه کیفی داشت یه بشقاب خیار رسمی با گلای سرشون که تو حوض شسته بود ،  کنار سماور رو تخت فرش شده ،همیشه بود وقتی مامان بزرگ خونه تکونی یه هفته ایش تموم میشد ...

دلم خیلی تنگ شده برا شوخی های دخترخاله ها و خاله و مامانم وقتی برای ناهار مامان بزرگ سالاد درست می کردن و از ته دل می خندیدن ... دلم تنگ شده برای پوست پیازهای تو قابلمه که با تخم مرغ ها می جوشیدن .. دلم تنگ شده برا صد تومنی عیدی شوهر خواهرم ، برا وقتی آیینه مامانم رو که باهاش ابروهاشو بر می داشت ها می کردم و با احساس مسئولیت فراوان پاک میکردم بذارم تو سفره هفت سین ، برا اون روزایی که کفشای عیدمو جفت میکردم کنار اتاق و نصف شب پا میشدم نگاشون می کردم

دلم آخه تنگ شده برای زنگ در ، روز اول عید ، وقتی که  انگار یهو صد نفر میومدن تو خونه عید دیدنی ،        عاطی بدو چایی ، صندلی کمه ...

تو این روزها دنیا فرقی نکرده منم همون آدمم فقط مامان بزرگه نیست و خونه اش نیست و دختر خاله ها نیستن و مامانم پیر پیر شده ، بابام هم نمیتوه راه بره و ....دیگه ایوون باغچه نشون نداریم ...

راستش وقتی فکر میکنم می بینم دنیا بازم زیاد فرقی نکرده فقط رنگاش برام عوض شده و رنگ خودم .. و به یه جمله عادت کرده ام ، جمله ای که تا ده ١۵ سال پیش  معنیشو نمی فهمیدم : وقت ندارم

قبول دارید ؟ خیلی فرقی نکرده ، چون الانم مثل اونوقتا روزای قبل از عید را بیشتر دوست دارم .. اصلا انگار وقتی عید میشه و سال نو میشه دلم میگیره ، یعنی هر چی بهش نزدیک میشیم غمگین میشم بجای اینکه خوشحال شم  ... ای بابا... دیگه که مشق عید ندارم

با اینهمه انگار هنوز یه ذره مونده از اون همه ذوق و شوق  ، بازم خونه ام رو تمیز کرده ام، با همه بداخلاقی ها ،  برا پسر کوچولوم عیدی خریده ام ... بازم مامان روبان قرمز هر سالشو بسته دور عدس و گندم سبز کرده اش ، ماهی سفید خریده و بازم سبزی و سیر تازه شو با چاقوی گنده ی رنگ گرفته اش تو سینی خرد میکنه ...ماهی قرمز تو تنگ با آب کلر پریده خوشه و سمنوی تقلبی بقالی سرکوچه تا روزای آخر همینجوری دست نخورده میمونه و میخشکه ...

چرا اینارو نوشتم نمیدونم ، شاید چون نوشتن دلمو باز میکنه ...

دوست نداشتم از داستان همیشگی  آپارتمانهایی که روی خونه های قدیمی ساختن بگم اما ببخشید که وقتی می نویسم آروم میشم ...

خونه مامان بزرگ منم دیگه نیست ، کوچه شم نیست ولی

یادش هست ... یاد همه  درگذشتگان گرامی

خدا همه رفتگان شما را هم بیامرزه               و عیدتون مبارک

 

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
تگ ها :

غریبه ی بارون زده

دلم مثل دلت خونه شقایق

                      چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن میمونه دل بریدن

                      ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

                     آخه اینجا کسی عاشق نمیشه  

  امروزر اینجا همش بارون اومد و من بی اراده این شعر رو زمزمه می کردم     کاملا بی اراده

" بوی موهات زیر بارون

بوی گندم زار نمناک    

 بوی شوره زار خیس    بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی 

رگای آبی دستات 

 غم بارون غروب        ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس

دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی مرمر دیوار خونی

ای گل آلوده گل من

    ای تن آلوده ی دلپاک 

         دل تو قبله ی این دل     

               تن من  ارزونی خاک

                     وقتی که بارون میباره تو رو یاد من مییاره "

 

 اسمت چی بود ؟  ایران ؟

 

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها :

زنده گی

همیشه از نصیحت کردن بدم میومده همینطور از نصیحت شنیدن راستش تو اون لحظه تجسم می کنم نصیحت کننده داره حرفایی رو که یه عمر بهش زده اند و عمل نکرده به من تحویل میده تا بگه من انسان سرافرازی هستم و تو نیستی ... از من یاد بگیر

اما   اما تو این راه طولانی و در این روزها که بیشتر با خودم خلوت می کنم و جالبه گاهی به زبان انگلیسی !... به خوشی های ساده ای که دور و برمون هست و ما ازشون غافلیم فکر می کنم ... به لحضه هایی که مییان و میرن و ما فقط اونها رو صرف گله و دلخوری نشون دادن و گاهی آزار همراهان و همکارانمون می کنیم ... نصیحتی در کار نیست 

وقتی آدمهای دور و برت همدیگه رو همونجوری که هستند دوست دارند و وقتی می بینی مدام به هم لبخند میزنن و تا هوا آفتابی میشه از هر اشعه اش برای بازی و ورزش و شاد بودن استفاده میکنن ... وقتی نه به هم بد میگن حتی مخفیانه و یواشکی و نه پشت سر هم حرف میزنن ..........اونوقت میگی زندگی به این راحتی و خوشی هم میشه باشه چرا ما نباشیم ؟....   هر چند که همه جا تلخ و شیرین زندگی با همه ...اما انسان باهوش دیگه غصه ای برای خودش نمیتراشه از روی حسادت یا هر کلمه منفی دیگه ای که بخواهیم اسمشو بذاریم .... روزگار خودش فراز و نشیب زیاد داره .... تا بوده همین بوده ..... با هر عقیده ای هستم باشم آسمان مال من است ... و مال همه  

 شعری هست که این روزا خیلی هی یادم مییاد... از سالها پیش کمکم کرده و میکنه وقتی دلم میگیره ازش .....

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من

از تو ای شعر گرم  در سوزند

آسمانهای صاف را مانند که لبالب  ز باده روزند

با هزاران ترانه میخواند بوته نسترن سرود تو را

هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او درود تو را

من تو را در تو جستجو کردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم   پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب تو را    ز تو ماندم     تو را هدر کردم

غافل از آنکه تو به جایی و من همچو آبی روان که در گذرم

گم شده در غبار شوم زوال    ره تاریک مزگ می سپرم

آه از زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آیینه ام سیاه شود

عاشقم

عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

میمکم با وجود تشنه خویش خون سوزان لحظه های تو را

آنچنان از تو کام میگیرم

تا به خشم آورم خدای تو را  

 

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
تگ ها :

سرود سبز

 

کبوتر های سرخ جنگلی در دوردست از من

سرود سبز می خواهند


من آهنگ سفر دارم


من و غربت، من و دوری


خدا حافظ،

خداحافظ همه خوبی

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
تگ ها :

کارمند نمونه !

فکر می کنم شخصیت وسواسی دارن

آخه افرادی که شخصیت وسواسی دارن کارمندای خوبی میشن ، کارمند نمونه ، سروقت ، بسیار دقیق ، غیرقابل انعطاف  و  حرف گوش کن رئیس و  ازاونطرف  خب ... عشق رئیس

یادم مییاد بهترین استاد روانپزشکی مون که خیلی درس دادنش را دوست داشتیم می گفت " اختلال وسواس را میشه درمان کرد اما زیاد روی شخصیت وسواسی زحمت نکشین .... یه جورایی تو ذاتشونه .. هر چند که اینم درمان داره اما جواب نمیده .... خب لابد اونها هم جور دیگری از خلقت خدان در آفرینش انسان ... تا وقتی خودشون راحتن ما هم راحتیم ..."

اما بشنوید از اختلال وسواس ... وسواس یکی از بیماریهای روانپزشکی است ... وسواس ممکن است فکری ، احساسی یا رفتاری باشه ... یه فکر یا یک احساس یا یک کاری که آدم دلش نمیخواد انجام بده اما انگار مجبوره ... نمیتونه کنترش کنه و میترسه ازش جدا بشه .... وسواس یعنی فکر یا احساس یا کاری که بیمار وسواسی اگر انجام نده ، اصطراب میگیره ...

هی دستاشو میشوره ... یه بار ... دوبار ... پنج بار ... گاهی حتی ٢٠ بار !

در خونه را می بنده یه فکر مزاحم مییاد سراغش که درو نبستم انگار ... برمی گرده ... یه بار ... دو بار ... بازم گاهی چندین بار ....میخواد نره ها میدونه اشتباه میکنه اما نمیشه

هر وقت شوهر و بچه هاش میرن بیرون فکر میکنه میمیرن .... این فکر هی اذیتش میکنه ... میخواد بهش فکر نکنه اما خودش مییاد  ...

از خودش بدش مییاد ... تو خیالش میره تو آشپزخونه چاقو را برمیداره و زن و بچه شو میکشه .... هیچوقت این اتفاق نمی افته اما فکرش ولش نمی کنه ... زجرش میده

حمومش ٨ ساعت طول میکشه هی میشوره یا زیر دوش آب وامیسته .... صدای همه تو خونه دراومده اما اون نمیتونه کمش کنه ... فکر می کنه اگه این کارو انجام نده یه اتفاق بدی براش میفته ....

احساس میکنه خدا دروغه  ... اصلا پیغمبرا دروغ گفته ان ... همه ی دین دروغه ....  وااای ... نعوذبالله ... میترسه ... نمیخواد افکار کفرآمیز داشته باشه اما هی مییاد  ....هی مییاد ... شب مییاد ... صبح مییاد

ده سالش بیشتر نیست ... صبح تو راه مدرسه اگه ٢٠ بار دستشو نزنه به یه درخت مشخص ، حتما یه بلایی سر خودش یا خونواده اش مییاد یا تو مدرسه  ... میترسه اینو به مامان و باباش بگه از انجام دادنش هم بدش مییاد اما دست خودش نیست ...

تو ماشین که نشسته شماره ماشین های دیگه رو باید بشمره ... گاهی حفظ میکنه ... چند وقت پیش همه تابلوهای مغازه ها رو باید میخوند ... یه دونه شم نباید جا میموند ...حرص میخورد نکنه جا بندازه

همه اینها نمونه هایی از اختلال وسواس هستند ... نمونه هایی که گاهی ما هم در شرایط خاصی از تنش یا وابسته به سنمان یا محیط مان بهش دچار شده ایم ...یا میشیم !  وسواس بخصوص در بچه ها بیشتر گذراست اما در بعضی موارد درمان لازم داره ...

تو همه کتابهای روانپزشکی نوشتن "درمان وسواس بدون دارو امکان پذیر نیست "... گاهی بدنبالش رفتاردرمانی هم لازمه ... رفتار درمانی به عهده خونواده است ....

وقتی یکی از وسواسش در عذابه ...داره زجرش میده یا روی عملکردش اثر گذاشته ... مثلا از بس حمومش طولانیه دیر میرسه سر کار ... یا خانومیه که هی آشپزخونه را میسابه به کارای دیگه  نمیرسه ... به خونواده اش نمیرسه ...یا نه ، روی روابطش با دیگران اثر گذاشته ... شوهرش خسته شده ...هر شب که میرسه اول باید یکراست بره حموم تا اجازه داشته باشه بشینه رو صندلی ....یا همکاراش از بوی گندش خسته شده ان یه ماه یه بار پیرهنش را عوض میکنه .... میترسه لباسشو عوض کنه ... اگه نپوشتش دلشوره میفته ،  ....    باید درمان بشه

گاهی وسواس همراه یا یکی از نشانه های بیماریهای دیگر روانپزشکی مثل افسردگی یا اختلال دو قطبی ست ... دو قطبی کسانی هستند که گاهی مثلا چند هفته سرحالن ... خرج میکنن توپ ... پرسروصدان و شادن بطور  اغراق آمیز ... اشتها زیاد و خواب کم ... بعد ... سه ماه مثلا میرن تو افسردگی گاهی هم چند وقت عادی ان بعد چند وقت دیگه میرن در مود افسرده ... این را میگن اختلال دوقطبی

وقتی وسواس نشانه ای از یک اختلال دیگه است درمانش راحته معمولا با درمان بیماری اولیه وسواس هم خوب میشه اما امان از وقتی که وسواس هست و بیماری روانپزشکی دیگه ای هم هست ... دو تا اختلال ... درمانش اینجا سخته چون قرصهایی که برای یکی لازمه اون یکی رو به هم میریزه و برعکس ! .... 

یادتون باشه درمان وسواس طولانیه ... قرصهای متنوع  و کم عارضه ای براش اومده اما بعد از سه چهار ماه ، اثرشون ظاهر میشه ... نباید خیلی زود فکر کنیم بی اثرند و ولشون کنیم

استادمون میگفت ۶٠درصد وسواسی ها درمان کامل میشن ، ٢٠ درصد کنترل میشن تا وقتی دارو می خورن و ٢٠ درصد با درمان هم هی پسرفت می کنن  متاسفانه ... اما میگفت همین ٢٠ درصد هم خودشون میگن تا وقتی قرص میخورن راحت ترن

استادمون میگفت آدمهایی که شخصیت وسواسی دارن آدمهای بسیار مرتب ، منظم و تمیزی ان اما برعکس مبتلایان به بیماری وسواس به هم ریخته ان ... اگه خیلی میشورن اما در اصل بی تفاوتند به تمیزی ... فقط دارن خودشونو آروم میکنن ... گاهی کمدی به هم ریخته دارن و هیشکی حق نداره یه ذره شو جابجا کنه یا یه گوشه شو مرتب .... حالشون دگرگون میشه

..........    بازم گفتنی در این باره هست اما دیگه بسه برای یک صفحه ..

             یاد استاد باعث شد مطلبی بنویسم در باره یکی از بیماریهایی که او زیاد در 

             باره اش حرف میزد .... می گفت خیلی شایعه .... خیلی بهم میریزه زندگی ها و خونواده ها رو  و  روابطو  و  شغلو  و  وقتو  و  قبض آبو ... 

             حداقلش عاملیه که نمیذاره از زندگی لذت ببریم ...

بیماری که دور از جونشون باشه      اما          

          

راستشو بخواهید فکر میکنم اونها شخصیت وسواسی دارن ...

                                                          سردبیرامونو میگم ... شاید

 

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
تگ ها :

عینک ها را باید شست

"رابطه من و عینکم مثل رابطه دو نفره  که همدیگه رو دوست ندارن اما مجبورن با هم زندگی کنن ."

دختر کوچولوی کلاس اولی تا حالا چند بار به خانومشون گفته بود که تخته سیاه رو خوب نمی بینه ... جاشو عوض می کردن و زیاد ازش اینجوری درس نمی پرسیدن ... دختر کوچولو درسش خیلی خوب بود .... خانوم هم چند بار به مامانش گفته بود که ...

آقای دکتر چشم پزشک حالا دفعه سوم بود که به مامان و برادرش می گفت  این بچه باید عینک بزنه ... باید از سه سال پیش عینک می زد ...  آقای دکتر چشم پزشک عصبانی شد ...  داد زد ...

کلاس سوم دبستان بودم که برام عینک خریدن ... خیلی دوستش داشتم یه عینک کائوچویی قهوه ای بیضی ... احساس یه دوست را باهاش داشتم احساس نمی کردم اسباب بازیه اما خوب گاهی هم ازش خسته میشدم ... دعواش میکردم که همه اش چسبیده به من ... باید دائم عینکم را می زدم

دبیرستانی که بودم  دکتر چشم پزشک بسیار نازنینی  که پیشش می رفتم و همیشه کلی تحویلم می گرفت بهم گفت  دچار تنبلی چشم شده ام ...

سال سوم دانشگاه بودم که فهمیدم تنبلی چشم چیه و چه اتفاقی در مغز میفته...اتفاق پیچیده ای نیست اما می تونه یه عمر یک انسان را از بینایی ده دهم  محروم کنه ....

داستان تنبلی چشم اینجوریه که اختلاف بینایی بین دو چشم از وقتی که بدنیا مییاییم مثلا اگر یه چشم نزدیک بین یا دوربین باشه و چشم دیگه سالم یا شماره شون با هم فرق بکنه باعث میشه که تصویر کامل و واضحی در مغز تشکیل نشه ... یه جورایی مغز قاطی میکنه و اونوقت بخشی از مغز که مسئول درک بینایی است تکامل پیدا نمی کنه ... این تکامل تا قبل از 9 سالگی اتفاق میفته ...

برای همینه که هر سال در کشور ما ، الان ده ساله ، اوایل موقعی که مدرسه ها باز میشن همه بچه های مهدکودکی را معاینه چشم می کنن ... 4 تا 6 ساله ها را ... تا یه وقت دیر نشه و چشمشون تنبل نشه ... چشم که تنبل شد دیگه درمانی نداره ...

به جز عینک برای اصلاح عیب انکساری چشم در کودکی ، لازمه برای پیشگیری از تنبلی چشم بچه هایی که مشکل بینایی دارن طبق دستورالعملی که دکتر به مامان و باباها میده ساعتهایی از روز چشمشون بسته باشه ... با یک پد چشمی یا از طریق گذاشتن پارچه ای روی یک طرف عینکش ...چشم سالم بچه را می بندن ... اینطوری چشمی که داره تنبل میشه مجبوره بیشتر  فعالیت کنه و ... دیگه تنبل بار نمییاد ...

 من و عینکم حالا بیشتر از 30 ساله که باهمیم البته نه همین عینک ، شاید تا حالا 10 15 تا عینک خریده ام  ... منظورم خود عینک بود ... همین که وقتی میرسم سر کار اولین چیزیه که از کیفم در مییارم ...

 حالا دیگه دعواش نمیکنم ... گاهی حتی دنبالش میگردم نازشو میکشم براش یه محلول خاص خریده ام که خوب تمیزش کنه ... دید ده دهم بهم نمیده ...نمیتونه بده ... اما خوب بودنش از نبودنش بهتره ... خیلی بهتره

بابای منم عینکیه ... اونم دیر براش عینک گرفته بودن ...

            کاش عینکها و چشمامونو خوب بشوییم ... نذاریم بچه ها جوری دیگه ببینن ...

               به قول شاعر  

           زندگی تر شدن پی در پی .....  زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است   

 

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ ها :

کوچه

                            بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

کتاب هاریسون همراهم نبود که وارد بیمارستان دانشگاهی ای شدم که اولین بار 

در دوران دانشجویی واردش شده بودم ... سال چهارم

کتاب هاریسون بزرگترین و جامع ترین چند جلدی در دوران تحصیل هر دانشجوی پزشکی است و بعضی ها اون روزا هاریسون متحرک بودن !

بعد از سالها با اینکه برای برنامه های خبری تا سالن کنفرانس بیمارستان رفته بودم اما

این بار دفعه اول بود که بدون روپوش سفید می رفتم تو بخش جراحی ... 

و البته بدون هاریسون

                         همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

دختر خاله ام را بستری کرده اند تو این بخش ... دنبال یادگاری های قدیمی که عین یه

فیلم سیاه و سفید تو مغزم نمایش داده می شد می گشتم ..

دنبال تخت اولین مریضم ...

دنبال ایستگاه پرستاری که کلی اونجا سروصدا می کردیم تا پرونده مریضها را بنویسیم

دنبال یه چیزی که دنبالش بودم اما نمیدونستم چیه ...

درست مثل وقتی که آدم دلش یه چیزی میخواد که نمیدونه چیه

شاید دنبال روزهای رفته

                       شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                           شدم آن عاشق دیوانه که بودم

دلم برای دختر خاله ام می سوزه اما باید قبل از هر چیز به فکر مشاوره با یکی از

استادهام باشم ... زخمی در روده بزرگ داره که احتمالا به دنبال مصرف بیش از اندازه آنتی بیوتیک های قوی و غول افکن ایجاد شده 

( بنده خدا انقدر لاغره و لاغزتر شده که داره میشکنه )

دعا می کنم و آرزو که بیماری بدخیمی نباشه ....

دعا می کنم بیماری مریم کولیت‌اولسرو یا Ulcerative Colitis باشه  بیماری که در آن جدار داخلی روده بزرگ دچار التهاب می شود. کولیت‌اولسرو یکی از دو بیماری است که تحت عنوان بیماری ‌های التهابی روده یا Inflammatory Bowel Diseases یا به اختصار IBD شناخته می ‌شوند،   بیماری دیگر کرون است .

در کولیت‌اولسرو سیستم ایمنی بدن دچار اشتباه می شود و به جای اینکه به دشمنان مرز و بوم روده حمله کند ، جدار داخلی روده بزرگ را مورد حمله قرار می ‌دهد و باعث ایجاد التهاب، زخم، خونریزی و اسهال می ‌شود. بیماری معمولاً رکتوم ( Rectum ) و قسمت انتهایی کولون ( Colon ) را درگیر می ‌کند ولی می ‌تواند زخم تمام روده بزرگ را هم بگیرد.

کولیت‌اولسرو مردان و زنان را به یک اندازه مبتلا می کند و شایعترین سن ابتلا بین 15 تا 30 سالگی است.

کولیت اولسرو با مصرف طولانی داروهاش کاملا درمان می شه ....

اما مهمه بدونید این بیماری گوارشی  بدنبال مصرف بعضی داروها مثلا از گروه مسکن ها و عادت به خوردن غذاهای فوری و پر ادویه و پر رنگ و پر اسانس و چی بگم مثل سوسیس و کالباس هم بوجود مییاد ... خبر جدید بود  ...

                           در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

                                                     باغ صد خاطره خندید

                                                                عطر صد خاطره پیچید

بخش جراحی نسبت به گذشته زیاد فرقی نکرده بود .. نوسازیش کرده بودن اما عین یه نوعروسی بود که سعی کرده بودن چین و چروک سالهای بی مهری بهش را بپوشونن!   

در و دیوار بخش چه بیماران و چه دانشجوهایی که دیده بود ... چه شادی ها و چه عصه ها ، چه اظهار فضل ها و چه تنبلی ها ...

                   رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

                                     نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم

                                               نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

                                                   بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

                                                                                                       هاریسون!

 

                                                     

میتونم خواهش کنم شما هم برای دخترخاله گل من دعا کنید ؟

 

من و مریم در سن شش ماهگی

مریم بغل خواهرشه و من بغل برادرم ...

  
نویسنده : عاطفه میرسیدی ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
تگ ها :

← صفحه بعد