ارباب خودم سرتو بالا کن

صبح وقتی از خونه اومدم بیرون باورم نمیشد درختا یه دفعه انقدر سبز شده باشن ، آخه تا دیشب اینجوری نبودن ، انگار یهو بهار اومد ،

 نمیدونم درختا یعنی انقد ساعتشون دقیقه یا شاید  فرشته جوان و رعنای فروردین که تو قصه های دبستان بود سرزده مییاد ،    مییاد و اونا می بیننش و ما نمی بینیم ...

آخی ، چقد دلم تنگ شده برای عیدای بچگیم برای مطبخ مامان بزرگ و بوی ماهی سفید که داشت تو روغن کرمونشاهی سرخش می کرد و جلیز و ویلیزش قلقلکم میداد .. تنگ شده برا سبزه ی پر پشت و خوشگلش لب پنجره ایوون ، ایوونی که به حیاط با صفاش باز می شد و حوض ماهی هاش که همیشه عصرا فواره اش به کار می افتاد . چه کیفی داشت یه بشقاب خیار رسمی با گلای سرشون که تو حوض شسته بود ،  کنار سماور رو تخت فرش شده ،همیشه بود وقتی مامان بزرگ خونه تکونی یه هفته ایش تموم میشد ...

دلم خیلی تنگ شده برا شوخی های دخترخاله ها و خاله و مامانم وقتی برای ناهار مامان بزرگ سالاد درست می کردن و از ته دل می خندیدن ... دلم تنگ شده برای پوست پیازهای تو قابلمه که با تخم مرغ ها می جوشیدن .. دلم تنگ شده برا صد تومنی عیدی شوهر خواهرم ، برا وقتی آیینه مامانم رو که باهاش ابروهاشو بر می داشت ها می کردم و با احساس مسئولیت فراوان پاک میکردم بذارم تو سفره هفت سین ، برا اون روزایی که کفشای عیدمو جفت میکردم کنار اتاق و نصف شب پا میشدم نگاشون می کردم

دلم آخه تنگ شده برای زنگ در ، روز اول عید ، وقتی که  انگار یهو صد نفر میومدن تو خونه عید دیدنی ،        عاطی بدو چایی ، صندلی کمه ...

تو این روزها دنیا فرقی نکرده منم همون آدمم فقط مامان بزرگه نیست و خونه اش نیست و دختر خاله ها نیستن و مامانم پیر پیر شده ، بابام هم نمیتوه راه بره و ....دیگه ایوون باغچه نشون نداریم ...

راستش وقتی فکر میکنم می بینم دنیا بازم زیاد فرقی نکرده فقط رنگاش برام عوض شده و رنگ خودم .. و به یه جمله عادت کرده ام ، جمله ای که تا ده ١۵ سال پیش  معنیشو نمی فهمیدم : وقت ندارم

قبول دارید ؟ خیلی فرقی نکرده ، چون الانم مثل اونوقتا روزای قبل از عید را بیشتر دوست دارم .. اصلا انگار وقتی عید میشه و سال نو میشه دلم میگیره ، یعنی هر چی بهش نزدیک میشیم غمگین میشم بجای اینکه خوشحال شم  ... ای بابا... دیگه که مشق عید ندارم

با اینهمه انگار هنوز یه ذره مونده از اون همه ذوق و شوق  ، بازم خونه ام رو تمیز کرده ام، با همه بداخلاقی ها ،  برا پسر کوچولوم عیدی خریده ام ... بازم مامان روبان قرمز هر سالشو بسته دور عدس و گندم سبز کرده اش ، ماهی سفید خریده و بازم سبزی و سیر تازه شو با چاقوی گنده ی رنگ گرفته اش تو سینی خرد میکنه ...ماهی قرمز تو تنگ با آب کلر پریده خوشه و سمنوی تقلبی بقالی سرکوچه تا روزای آخر همینجوری دست نخورده میمونه و میخشکه ...

چرا اینارو نوشتم نمیدونم ، شاید چون نوشتن دلمو باز میکنه ...

دوست نداشتم از داستان همیشگی  آپارتمانهایی که روی خونه های قدیمی ساختن بگم اما ببخشید که وقتی می نویسم آروم میشم ...

خونه مامان بزرگ منم دیگه نیست ، کوچه شم نیست ولی

یادش هست ... یاد همه  درگذشتگان گرامی

خدا همه رفتگان شما را هم بیامرزه               و عیدتون مبارک

 

/ 76 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاشم خدادادی

باسلام خسته نباشید. وبلاگ خوبی دارید. در صورت تمایل می توانیم با هم تبادل لینک نمائیم. لطفا وبلاگ من را لینک نمائید و سپس به من اطلاع داده تا وبلاگ شما را لینک نمایم. www.sport-clip.persianblog.ir با نام: فروشگاه اینترنتی سی دی های ورزشی

آبجی سمیه

به بهاران سوگند که تو برخواهی گشت من به این معجزه ایمان دارم عیدتون مبارک...[گل]

شب نویس

آزادي هيچ وقت انتظار ما را نمي كشد، ما بايد در بدست آوردنش، از دل و جان دريغ نكنيم. چون در هيچ جايي از زواياي تاريخ سراغ نداريم كه آزادي و دموكراسي، سهل و آسان به دست آمده باشد.((رالف والدو امرسون)) www.shabnevisi.ir mahdi_hashemloo@yahoo.com

دختر عاشق هندوستان

[ماچ]وای خدااااااا چقدر بهت نظر دادن در حالی که واسه من یه نظر هم نداره [گریه]می تونم بپرسم که چی کار کردی که اینقدر وبلاگت پرطرفدار شده؟[زودباش]به ایمیلم جوابشو بزن

عارفه زاهدی موحد

سلام این روزایی که ازش حرف زدین واسه من غریب یا شاید اصلا سنم بهش قد نمیده اما با خوندنش اشک به چشمام امد دوست دارم به بلاگ من سری بزنید. به زیبایی مطالب شما نیست اما... راستی من تو وبلاگم لینک کردم شما را. اگه دوست داشتید شما هم...

اسماعیل

سلام یادش بخیر یادش بخیر... سرعت سرعت اخر به کجا می خواهیم برسیم... راستش از ظرافتی که در آب بدون کلر برای ماهی قرمز بخرج داده بودید نظر مرا به خود جلب کرد. با احترام

نوید

سلام استفاده نمودیم به امید بهره های بیشتر

طاهره قیومی

سلام -عاطفه جان چقدر زود رفتی سراغ نوروز . دلم خیلی گرفت .دلتنگ کسانی که تا نوروز پیش کنارمون بودند و حالا .... دلم واسه بابام تنگ شد ....

فاطمه

سلام من برای اولین بار به وبلاگ شما اومدم وبلاگتون پر از احساسه

مجید قاضی پور

http://up.iranblog.com/images/ndil9vuukmt96o3vrrgi.jpg با سلام خانم میر سیدی عزیز شماره فکس و تماس شما را نداشتم این برنامه یکی از دوستان است که از من خواست تا به دست همکاران واحد مرکزی خبر برسانم فکر کنم برنامه بدی نباشد شما هم بررسی کنید و اگر مناسب تهیه بود با هماهنگی که می کنید لطفا پوشش دهید باتشکر